مولانا محمد بن احمد بيغمى
47
داراب نامه ( فارسى )
نگيرد و در عقب بيايد و هر شمشيرى كه فيروز شاه در عالم زد مقصود من بودهام . سيف الدوله گفت اى شاه خوبان تو فارغ باش كه ملاطيه از آن شهرى نيست كه آسان توانند اين شهر را گرفتن . من از آن نوع ايمنم اما سخنى شنيدهام ، دلم نگران آن سخن شده است . عين الحيات گفت آن سخن كدام است ؟ گفت چنين شنيدهام كه در روز جنگ كردن شماس و شماط هيچ جنگ نكردند و تيغ نكشيدند . عين الحيات گفت از آن جهت كه بهمن زرينقبا را ايشان آوردند ، تو از بند برهانيدى . البته ايشانرا ناخوش آمده باشد . زينهار كه از مكر ايشان غافل مباش ! نيكاختر وزير گفت راستست آنچه شاه خوبان گفت ، من نيز درين انديشه مىباشم . شاه سيف الدوله از پيش عين الحيات بيرون آمد و روز ديگر بر تخت برآمد و حكم كرد تا امراى دولت جمله جمع آمدند . شموط نيز بيامد و در پيش تخت خدمت كرد . ملك شموط را خيلى دلدارى كرد و گفت اى پهلوان تقصيرى نكردى ، درين جنگ مردانه رفتى و آنچه وظيفهء خدمت بود بجاى آوردى ، من نيز آنچه وظيفهء حق خدمت تو باشد بجاى آورم . چون گردان نشستند و از هر باب سخن درپيوستند ، شاه سيف الدوله گفت اى بزرگان طرمتاش ما را در حصار كرد و ما حصارى شديم . اكنون چه خواهيم كردن ؟ شماس گفت لابد با قيصر روم ستيزه كردن مالش چنين باشد . ملك قيصريه نزديكست . فردا باشد كه چندان سپاه از قيصريه بيايد كه حدّش نباشد . ما را تدبيرى ديگر مىبايد كردن كه جواب پهلوانان روم گفتن دشوار است . شاه سيف الدوله را سخن شماس خوش نيامد . او را توقع آن بود كه ايشان بگويند كه بجان ايستادگى كنيم و جواب دشمن بگوييم . چون ايشان بدان نوع سخن گفتند ، شاه سيف الدوله را عظيم سخت آمد . گفت اى شماس و اى شماط شما بندگان منيد و پروردهء نعمت منيد ، شما را واجب آنست كه هركه را من دوست باشم شما نيز دوست باشيد و هركه را من دشمن باشم شما نيز دشمن باشيد . چند نوبتست كه سخن به ميل مىگوييد و در روز جنگ كردن شمشير نمىكشيد و با دشمنانم جنگ نمىكنيد و